aghabehzad کاربر جدید وضعيت: آفلاين 10 آذر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 37 امتياز: 205 تشکر کرده: 5 تشکر شده 9 بار در 4 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 10 اسفند ماه ، 1388 11:48:07 موضوع مطلب:
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". _________________ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
aghabehzad کاربر جدید وضعيت: آفلاين 10 آذر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 37 امتياز: 205 تشکر کرده: 5 تشکر شده 9 بار در 4 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388 18:30:29 موضوع مطلب:
در یك روز بزرگ مرد بزرگ روی پل بزرگی ایستاده بود و سینه به دیوار بزرگ پل بزرگ داده بود . نگران ، نگران از تنهایی بزرگ ؛ صدایی كوچك ، سكوت بزرگ او را در هم شكست ؛ پسر كوچكی قناری كوچكی به او داد و پسر كوچك رفت و تنها گفت : آب و غذای قناری كوچك فراموش نشود ، فصل آواز بزرگ قناری نزدیك است . مرد بزرگ چمدان بزرگش و قفس كوچك قناری را بر داشت و دریك خیابان بزرك قدم گذاشت . در كوچك خانۀ بزرگ خویش را باز كرد ؛ قفس كوچك را روی میز بزرگی گذاشت ؛ مرد بزرگ رو به روی قناری كوچك نشست و از قناری كوچك قطعه ای كوچك خواست ؛ آخر زندگی مرد بزرگ ناگهان كوچك شده بود ، رو به خاموشی بزرگی بود . قناری كوچك همچنان در سكوتی بزرگ و مرد در زمانی كوچك . مرد بزرگ به قناری كوچك گفت: از من گریستن بر نمی آید اما التماس كردن می دانم مرد بزرگ كوچك شد و التماس كرد ؛ التماسی بزرگ برای قطعه ای كوچك . قناری كوچك مثل عكس یك قناری مرده در قاب كوچك قفس بود ، با غمی بزرگ ... مرد بزرگ نعرۀ بزرگی كشید ( بخوان ، بخوان ! ای پرندۀ بی ترحم وگر نه تكه تكه ات می كنم ) و مرد بزرگ دست بزرگش را روی قلب كوچكش گذاشت . قلب كوچك مرد بزرگ در زیر سكوت بزرگ قناری كوچك پیر شد . قلب كوچك مرد بزرگ در آستانۀ ایستادن بود قفس خالی ، قناری مرده و یك سرزمین پر از قناریهای كوچك با دردهای بزرگ و مردان بزرگ با قلبهای كوچك . فصل خواندن قناریهاست .... قناریهای كوچك آنچنان بزرگ می خوانند كه هیچ بوی تند عطری آنطور در یك فضای كوچك نمی پیچد ............. _________________ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
aghabehzad کاربر جدید وضعيت: آفلاين 10 آذر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 37 امتياز: 205 تشکر کرده: 5 تشکر شده 9 بار در 4 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388 18:53:17 موضوع مطلب:
آخرين جرعه آب را که نوشيدم تو رسيدی ، مست مست شدم ، شراب نبود ، تو مستم کردی .
ليوان را در همان جا نهادم و دوشادوش تو راه افتادم . مجنونی از راه رسيد ، ليوان را برداشت ، مجنون بود ، نميدانست که آب براینوشيدن است نه پاشيدن روی زمين ، نه جاری کردن در خيابان .
دوان دوان برگشتم ، ليوان را از او گرفتم و تا آخر بی وقفه نوشيدم ، آخر شنيده بودم اگر پشت سر مسافر آب بريزند زود برمی گردد ، من نميخواستم برگردم ، تازه آغاز راه بود .
از آن روز هميشه به پشت سر نگاه ميکنم ، هر ليوان پر آبی ميبينم لاجرعه سر ميکشم، از هر رودخانه ای که ميگذريم سدی محکم بر آن ميزنم .
هر بار که باران آمد مانند عنکبوت تارهای دلم را بر تمام پهنای آسمان بافتم ،
عنکبوت وار بافتم ، اما نه مانند عنکبوت که با بادی ويران شود، کرباس هم نبود ، گه گاه قطره ای به زمين ميرسيد .
نبايد پشت سر ما آبی به زمين ريخته شود ، اين روزها دائم در سفرم ،هر جا که رفته ايم ، هر جا پشت سر ماست ، دهانم را به سویآسمان باز ميکنم و هر چه باران می آيد لاجرعه مينوشم ، مانند همان ليوان که روز اول سر کشيدم .
هر چه آب نوشيده ام پشت مردمک چشمانم جمع شده است ، ميخواهم به وسعت درياها گريه کنم دلم گرفته است _________________ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
aghabehzad کاربر جدید وضعيت: آفلاين 10 آذر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 37 امتياز: 205 تشکر کرده: 5 تشکر شده 9 بار در 4 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 20 اسفند ماه ، 1388 10:45:17 موضوع مطلب:
نیستی حالم خرابه تو رو با یکی دیگه دیدم
داغون شدم مردم ولی باز تو رو بخشیدم نیستی دلشوره دارم
میبینم تو رو تو چشماش این تقدیر بی رحمه با قلبم
عشق من برو نذار تنهاش
نیستی حال من خرابه نیستی دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد نیستی
و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دستهای تو قاتل منه
رفتی از این آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم
چه بی اعتنا رفتی هه نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک درداست
تو که میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی آروم آروم زیر بارون داغون قدم میزنم
و تو شادی با اون یارو سرا پا گوش بودم وقتی که تو داشتی
حرفی حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی؟
باشه، منم میذارم رگ این گردن که رفتم و دیگه پیشت برنمیگردم
ولی روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
اون میخواد که دل تو با حرفهاش خواب شه
صبر کن بذار یه کمی یخ هاش آب شه
وقتی میفهمی چه کسی پشت روبنده
که به احساست بزنه یه مشت کوبنده
نیستی حال من خرابه نیستی
دستام سرد سرد چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد
نیستی و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دستهای تو قاتل منه
چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم
کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی میگفتی تا ته خط باهم هستی
چرا رفتی و با درد دست و پاهام رو بستی؟ چرا؟ هاه؟
بخدا تا به من حرفی نزنی نمیرم تو چرا واقعا رفتی؟
لااقل یه چیزی بگو، بگو دوستت نداشتم
بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی قصدت از اول این بود که با من نمونی؟ حرف بزن
تو که اینقدر نامرد نبودی چی میگم اون دیگه نیست پیشم چشم
تو این امتحان هم بیست میشم ولی چرا از سنگه قلبها در این شهر تاریک
اسیر کابوسم تو یلداترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس میکنه و میبینم یکی دیگه تنت رو لمس میکنه
داره تنم میلرزه واسه ادامهٔ خوابم حتی قلم میترسه
ختم کلام رفتی از این آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم _________________ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست