کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت ) امروز 9 مرداد ماه ، 1389
 
 
 

 
[ 0111Music5.COM ]: تالار گفتمان

 
0111Music4.Com :: نمايش موضوعات - داستان عاشقانه

داستان عاشقانه
رفتن به صفحه قبلي  1, 2, 3
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   0111Music4.Com صفحه اول انجمن -> سرگرمی -> داستان و رمان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

aghabehzad
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
10 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 37
امتياز: 205
تشکر کرده: 5
تشکر شده 9 بار در 4 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 10 اسفند ماه ، 1388 11:48:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

_________________
روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

Ali0111Zeus
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای

وضعيت: آفلاين
7 دي ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 4087
امتياز: 21016
تشکر کرده: 85
تشکر شده 60 بار در 47 پست

محل سكونت: Cementery

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 10 اسفند ماه ، 1388 13:22:57    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ایول
با حال بود Cool

_________________
Life does not Ctrl+Z

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

aghabehzad
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
10 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 37
امتياز: 205
تشکر کرده: 5
تشکر شده 9 بار در 4 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388 18:30:29    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

در یك روز بزرگ مرد بزرگ روی پل بزرگی ایستاده بود و سینه به دیوار بزرگ پل بزرگ داده بود . نگران ، نگران از تنهایی بزرگ ؛ صدایی كوچك ، سكوت بزرگ او را در هم شكست ؛ پسر كوچكی قناری كوچكی به او داد و پسر كوچك رفت و تنها گفت : آب و غذای قناری كوچك فراموش نشود ، فصل آواز بزرگ قناری نزدیك است . مرد بزرگ چمدان بزرگش و قفس كوچك قناری را بر داشت و دریك خیابان بزرك قدم گذاشت . در كوچك خانۀ بزرگ خویش را باز كرد ؛ قفس كوچك را روی میز بزرگی گذاشت ؛ مرد بزرگ رو به روی قناری كوچك نشست و از قناری كوچك قطعه ای كوچك خواست ؛ آخر زندگی مرد بزرگ ناگهان كوچك شده بود ، رو به خاموشی بزرگی بود . قناری كوچك همچنان در سكوتی بزرگ و مرد در زمانی كوچك . مرد بزرگ به قناری كوچك گفت: از من گریستن بر نمی آید اما التماس كردن می دانم مرد بزرگ كوچك شد و التماس كرد ؛ التماسی بزرگ برای قطعه ای كوچك . قناری كوچك مثل عكس یك قناری مرده در قاب كوچك قفس بود ، با غمی بزرگ ... مرد بزرگ نعرۀ بزرگی كشید ( بخوان ، بخوان ! ای پرندۀ بی ترحم وگر نه تكه تكه ات می كنم ) و مرد بزرگ دست بزرگش را روی قلب كوچكش گذاشت . قلب كوچك مرد بزرگ در زیر سكوت بزرگ قناری كوچك پیر شد . قلب كوچك مرد بزرگ در آستانۀ ایستادن بود قفس خالی ، قناری مرده و یك سرزمین پر از قناریهای كوچك با دردهای بزرگ و مردان بزرگ با قلبهای كوچك . فصل خواندن قناریهاست .... قناریهای كوچك آنچنان بزرگ می خوانند كه هیچ بوی تند عطری آنطور در یك فضای كوچك نمی پیچد .............
_________________
روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

gandorf
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای

وضعيت: آفلاين
13 شهريور ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 2194
امتياز: 12008
تشکر کرده: 53
تشکر شده 139 بار در 81 پست

محل سكونت: !!!be shoma rabti dare

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388 18:31:10    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Crying or Very sad Crying or Very sad
_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

aghabehzad
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
10 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 37
امتياز: 205
تشکر کرده: 5
تشکر شده 9 بار در 4 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388 18:53:17    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

آخرين جرعه آب را که نوشيدم تو رسيدی ، مست مست شدم ، شراب نبود ، تو مستم کردی .

ليوان را در همان جا نهادم و دوشادوش تو راه افتادم . مجنونی از راه رسيد ، ليوان را برداشت ، مجنون بود ، نميدانست که آب برای‌نوشيدن است نه پاشيدن روی زمين ، نه جاری کردن در خيابان .

دوان دوان برگشتم ، ليوان را از او گرفتم و تا آخر بی وقفه نوشيدم ، آخر شنيده بودم اگر پشت سر مسافر آب بريزند زود برمی گردد ، من نميخواستم برگردم ، تازه آغاز راه بود .

از آن روز هميشه به پشت سر نگاه ميکنم ، هر ليوان پر آبی ميبينم لاجرعه سر ميکشم، از هر رودخانه ای‌ که ميگذريم سدی محکم بر آن ميزنم .

هر بار که باران آمد مانند عنکبوت تارهای دلم را بر تمام پهنای آسمان بافتم ،

عنکبوت وار بافتم ، اما نه مانند عنکبوت که با بادی ويران شود، کرباس هم نبود ، گه گاه قطره ای ‌به زمين ميرسيد .

نبايد پشت سر ما آبی به زمين ريخته شود ، اين روزها دائم در سفرم ،هر جا که رفته ايم ، هر جا پشت سر ماست ، دهانم را به سوی‌آسمان باز ميکنم و هر چه باران می آيد لاجرعه مينوشم ، مانند همان ليوان که روز اول سر کشيدم .

هر چه آب نوشيده ام پشت مردمک چشمانم جمع شده است ، ميخواهم به وسعت درياها گريه کنم دلم گرفته است

_________________
روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

mehran-alman
مدیر سایت
مدیر سایت

وضعيت: آفلاين
24 تير ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 5973
امتياز: 30654
تشکر کرده: 931
تشکر شده 1546 بار در 1109 پست

محل سكونت: 0111

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388 00:10:28    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Sad Sad Sad Sad
_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه AIM شناسه Yahoo شناسه MSN

aghabehzad
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
10 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 37
امتياز: 205
تشکر کرده: 5
تشکر شده 9 بار در 4 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 20 اسفند ماه ، 1388 10:45:17    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

نیستی‌ حالم خرابه تو رو با یکی‌ دیگه دیدم
داغون شدم مردم ولی‌ باز تو رو بخشیدم نیستی‌ دلشوره دارم
میبینم تو رو تو چشماش این تقدیر بی‌ رحمه با قلبم
عشق من برو نذار تنهاش
نیستی‌ حال من خرابه نیستی‌ دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد نیستی‌
و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه





رفتی‌ از این آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم
چه بی‌ اعتنا رفتی‌ هه نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک درداست
تو که میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی‌ آروم آروم زیر بارون داغون قدم میزنم
و تو شادی با اون یارو سرا پا گوش بودم وقتی‌ که تو داشتی
حرفی‌ حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی‌؟





باشه، منم میذارم رگ این گردن که رفتم و دیگه پیشت برنمیگردم
ولی‌ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
اون می‌خواد که دل تو با حرفهاش خواب شه
صبر کن بذار یه کمی‌ یخ هاش آب شه
وقتی‌ می‌فهمی چه کسی‌ پشت روبنده
که به احساست بزنه یه مشت کوبنده





نیستی‌ حال من خرابه نیستی‌
دستام سرد سرد چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد
نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه
چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم
کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی‌ میگفتی‌ تا ته خط باهم هستی‌
چرا رفتی‌ و با درد دست و پاهام رو بستی؟ چرا؟ هاه؟
بخدا تا به من حرفی‌ نزنی‌ نمیرم تو چرا واقعا رفتی‌؟





لااقل یه چیزی بگو، بگو دوستت نداشتم
بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی‌ قصدت از اول این بود که با من نمونی؟ حرف بزن
تو که اینقدر نامرد نبودی چی‌ میگم اون دیگه نیست پیشم چشم
تو این امتحان هم بیست میشم ولی‌ چرا از سنگه قلب‌ها در این شهر تاریک




اسیر کابوسم تو یلدا‌ترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس می‌کنه و میبینم یکی‌ دیگه تنت رو لمس می‌کنه
داره تنم میلرزه واسه ادامهٔ خوابم حتی قلم میترسه
ختم کلام رفتی‌ از این آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم

_________________
روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   0111Music4.Com صفحه اول انجمن -> سرگرمی -> داستان و رمان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه قبلي  1, 2, 3
صفحه 3 از 3
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group


Hosted By : HOSTDL
  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir

کليه ي حقوق سايت محفوظ است و هرگونه کپي برداري بدون ذکر منبع ممنوع میباشد